شب بخير ... خدانگهدار
سلام
این چند روز خیلی دارم با خودم فکر می کنم. فکر می کنم به اینکه چه تصمیمی بگیرم؟ این از اون لحظات سخته. لحظاتی که بر سر یه چند راهی قرار میگیری. و انتخاب توست که مسیر آیندت رو مشخص می کنه . با این انتخاب ممکنه انسان خیلی چیزها رو از دست بده یا خیلی چیزها رو به دست بیاره . اما معمولاً هر مسیر به سرنوشت مخصوص به خودش منتهی میشه.
اینکه چه کسی تا حد قدرت تحلیل داشته باشه میتونه کمک شایانی بهش بکنه تا مسیر درست رو انتخاب کنه. البته در این تصمیم گیری استفاده از نظرات دیگران یعنی مشورت با دوستان یا اقوام یا خانواده کمک بسیار بزرگی می تونه باشه.
من خودم که همیشه عادت دارم توی کارام مشورت کنم.بعد از جمع بندی و تحلیل نظرات دیگران سعی می کنم به خودم رجوع کنم و بهترین تصمیم رو بگیرم.
گرچه همیشه مد نظرم بوده که پرسود ترین راه الزاماً بهترین راه نیست. چون انسان مطلوب یا میشه گفت کامل (به نظر من) بعضی وقتها ممکنه از بعضی سودهای مادی به خاطر یه سری مسائل اخلاقی و معنوی بگذره. و اثرات مثبت این گذشت ، یه سری مطلوبیت ها یا مقبولیت هایی رو در آینده شخص ایجاد میکنه.
......
فعلاً به جز تصمیم برای انتخاب مسیر آینده ام یه سری برنامه ها یا تصمیمات زیرساختی هم دارم
می خوام دوباره ورزش رو شروع کنم. میشه گفت ۳ سالی بود که به خاطر مشکلات جسمانی از ورزش کناره گیری کرده بودم و این کناره گیری تأثیرات منفی روی بدنم داشته. احساس می کنم چهرم یکمی شکسته شده و استیل بدنم به هم ریخته قدم هم کوتاهتر شده. ولی امروز با خودم عهد کردم که دوباره مثل قبل بشم و یا حتی بهتر از قبل. و من از این جهت به خودم اعتماد دارم که اگه بخوام کاری رو انجام بدم می تونم.
می خوام روز یکشنبه بعد از ۳ سال برم اسب سواری. البته نه فقط برای تفریح. به سرم زده توی مسابقه شرکت کنم. اونهم با چموش ترین اسب باشگاه.![]()
و از فردا هم میرم تا یه باشگاه بدنسازی بدرد بخور پیدا کنم. می خوام دیدم رو نسبت به زندگی روز به روز بهتر و بهتر کنم. و رژیم غذاییم رو تنظیم کنم.
راستش خیلی وقته که دیگه دنبال یه دوست عشقی نگشتم. یعنی دیگه حوصله نداشتم. فکر می کردم با اون معیارهایی که من توی ذهنم دارم هیچکس پیدا نمیشه. و از اینکه نتونستم شخص مورد نظرم رو پیدا کنم یکمی غصه دار بودم. (البته خیلی بیشتر از یکم). اما حالا اصلاً ناراحت نیستم. چون در وحله اول به خودم متکی هستم.
کسی هم که بتونه به خودش متکی باشه بهتر میتونه برای دوستش و یا دیگران که باهاش در ارتباطن مفید باشه. اگه خداوند هم صلاح بدونه اون شخص مناسب رو توی مسیرم قرار میده.
با تجربیاتی که تا حالا به دست اوردم و با مطالعاتی که داشتم به نکته مهمی پی بردم. نکته ای که واقعاً لمسش کردم ، با تمام وجودم حسش کردم و اون خداوند بود.( این حرفها رو از روی عادت یا همینجوری تقلیدوار نمیگم)
خداوندی که مهربان است و توانا. خدایی که نه با بنده خودش دشمنه و نه دنبال اینه که سر مچ اون رو بگیره ، نه اذیتش کنه و نه به حال خودش رهاش کنه.
البته فعلاً زیاد در این مورد بحث نمی کنم. این مسائل رو با عنوان داستان یا شبه داستانی با نام "ملاقات با خدا" آوردم که تا مدتی دیگه اگه صلاح باشه عرضه میشه.
براتون از خدا سلامتی و شادی آرزو میکنم و ازتون میخوام به نکات زیر دقت کنید:
بیایید اینگونه زندگی کنیم:
شاد اما دلسوز
ساده اما زیبا
مصمم اما بیخیال
متواضع اما سربلند
مهربان اما جدی
عاشق اما عاقل
با تقدیم هفت شاخه گل
دنی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(( سلام دوستان خوبم من همه مسنجر ليستمو براي هر کدوم از شما فرستادم مي خوام يه جو دوستانه ايجاد کنم. همه با هم دوست باشيم و از کينه و نفرت و حسد به دور . خواهشي که دارم از به کار بردن اصطلاح " تايپ هم نيستيم" بپرهيزيد و همديگه رو به عنوان يه هموطن يا بهتر بگم يک انسان بپذيريم........اميدوارم روز به روز بهتر و مثبت تر باشيم.... با تقديم هفت شاخه گل.... دوست کوچک شما.... دني. ))
این پیام من بود برای تمام افرادی که توی مسنجر لیست من هستن.
"لذت مدت کوتاه با هم بودن را از دست ندهیم" ای کاش به جای اینکه فقط به دنبال سکس باشیم لحظه ای هم بخواهیم انسان باشیم. یک انسان خوب، مثبت و مهربان. این امکان پذیره و لذت بخش تر. من مطمئنم.
این نکته رو هم خاطر نشان کنم که کسی که انرژی مثبت از خودش ساطع می کنه حتماً انرژی مثبت دریافت میکنه و انرژی منفی هم به همین صورت. من که فکر می کنم انسان عاقل مثبت ها رو به منفی ها ترجیح میده.
نظرتون راجع به این پیام چیه؟ (اثرات مثبت یا منفی و بازتاب احتمالی آن از دید شما)
با تقدیم هفت شاخه گل
دنی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با احترام به روح بزرگ مهستی فقید ـ بزرگ بانوی موسیقی ایران ـ و صدای جاویدانش
روحش شاد و یادش گرامی باد.
(( وقتی رفتم کسی غصه ش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه
پس چش هیچکسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت ،هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب می رفتم و خورشید نبود، آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من ، همهء آرزوهاشو باخته بود
چهره هیچکسی پژمرده نبود
گًلا اما همه پژمرده بودن
کسایی که واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن
وقتی رفتم کسی غصه ش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من می خواست تلافی بکنه
پس چش هیچکسی عاشقم نکرد
پس چش هیچکسی عاشقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت ، هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب می رفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود
دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و ناشناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من ، همه ء آرزوهاشو باخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من ، همه ء آرزوهاشو باخته بود))
با تقدیم هفت شاخه گل
دنی![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من برگشتم مدتیه که اومدم ایران. امتحانات پایانترم هم رو به اتمامه و آغازی نو رو باید در پایانی نو یا شاید هم کهنه جستجو کرد.
تا چند روز دیگه قراره یه اتفاقاتی رخ بده. امیدوارم خیر باشه...
داشتم کامنتهای دوستانمو توی پست قبلی مطالعه می کردم ۲تا کامنت از سپهر عزیز نظرمو جلب کرد که لازم دونستم از حرفاش استفاده کنم:
((هیشکی از رفتن من گریه نکرد هیشکی با موندن من شاد نشد. دنی ....
این دنیا پر صدای پای مردمی هست که هم چنان که تو را می بوسند در دل طناب داره تو را می بافند
))
کمی که فکر کردم دیدم بیراه نمیگه . اتفاقاً منطقی و برخاسته از تجربه است.
چون برای خودم پیش اومده با قصد محبت و کمک به کسی باهاش رابطه ایجاد کنم ولی اون از این احساس سوء استفاده کنه و دنبال اهداف کوته فکرانه خودش باشه و در نهایت باعث بشه به دیگران هم که چه بسا لایق محبت باشن با دیده شک نگاه کنم چرا که این شخص غیر قابل اعتماد تجربه بدی رو برای من رقم زده.
میدونین دوستان خوبم اگه بتونید به سایر کشورها چه پیشرفته و چه غیر پیشرفته سفر کنید و با دیدی تحلیلگرانه به بررسی بپردازید متوجه ضعف بزرگی که در کشور ما وجود داره میشید. و اون ضعف که عقب موندگی کشور ما رو به دنبال داشته و از زیر ساختهای اساسی بدبختی ماست. ضعف فرهنگه.فرهنگی که زمانی آیتمهای بسیار پرباری داشه ولی الان آیتمهای خوب جاشونو به آیتمهای بد دادن.
زمانی راستگویی ، محبت ، صداقت و نوع دوستی ارزش بودند. زمانی سرلوحه ادب و آئین ما پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک بوده ولی امروزه کلک زدن و دروغ و دزدی افتخار اکثر خانواده ها شده.
اگه کسی بتونه سر کسی دیگه رو کلاه بذاره یا خوب بتونه شخصیت کسی دیگه رو خراب کنه پیش خودش یا نزدیکانش از این کارش با اصطلاحی به عنوان (( زرنگی)) یاد میکنه.
اگه مثلاً فلان راننده تاکسی تونست سر یه مسافرو کلاه بذاره و ازش پول بیشتری بگیره احساس غرور میکنه که پول بیشتری گیر اورده.
فلان مسئول به هر روشی می خواد ارتقاء پیدا کنه تا گردش مالی سنگین تری در دستش باشه برای اینکه بتونه بیشتر چپاول کنه.
خوب این مسائله که رسانه ها هم در نشر و الگوسازیشون روز به روز به سمت ظلمت میرن و متاسفانه روز به روز بیشتر نهادینه میشن و اینه که میشه یک پایه برای ساختمانی ویرانه.
آره عزیزان این پایه سست و ویرانه است که باعث میشه حرف من و فلان دوستم که صحبت از وطن و محبت و راستگویی می کنیم به مسخره گرفته بشه و چه بسا ما رو دیوونه بدونن.
اینه که وقتی میگن فلان مسئول دزدی نکرد اکثراً که میشنوند میگن (( خاک تو سرش. بی عرضه بود))یا اینکه میگن ((اونم بیکار ننشسته بود اونم به حد خودش دزدی کرده...)) جالبه که دزدی نکردن رو بیکاری و دزدی رو مسئولیت میدونن.
ای کاش به همدیگه صداقت،گذشت، محبت و عشق رو یاد بدیم.
ای کاش به شیشه های تو خالی احساسات کوته فکرانه خودمون و سایرین تلنگری بزنیم و به جاش بهشون جام بلورین معنویت رو نشون بدیم و توی اون جام براشون شراب عشق بریزیم.
ای کاش به جای اینکه توی ذهن نقشه مسیر خونه شیطان رو ترسیم کنیم راه خونه خدا رو نقاشی کنیم . خونه ای که نه توی مکه است بلکه خونه ای هزاران بار بزرگتر و جادار تر که در هم داشته باشه و توی قلبهای تک تک ما جا بگیره.
ای کاش زود در مورد هم قضاوت نکنیم و کمی درنگ کنیم و دوستی های بر پایه محبت بنا شده و بی غرض رو با مرضی کوتاه مدت که بر پایه سکس باشه از هم نپاشونیم.
ای کاش میشد دل همدیگه رو اینقدر راحت نشکنیم و اگه ناگهانی شکستیم جرات بند زدنش رو داشته باشیم.
...------------------------------------------------------------------------------------...
از کامنتهای محبت آمیزتون در پست قبلی بسیار تشکر می کنم و از داشتن دوستانی چنین با محبت به خودم می بالم. در کنار تشکر یه کامنت برای هر کدوم از کامنتهاتون نوشتم. بازهم متشکرم. هم از شمایی که با نظراتتون سرفرازم کردین و هم اون عزیزانی که فقط به مطالعه وبلاگم بسنده کردن.
بهبد جان خیلی خوبی و باهات موافقم
عاشق عزیز باور کن نمیدونم کدوم یکی هستی ولی می خواستم بگم اتفاقاً همسفر هم می خوام متاسفانه هنوز سعادت نداشتم پیداش کنم.
جناب مهرداد افشار بزرگوار باید بگم برای من باعث افتخاره.
پسر تنها منم خوشحال میشم باهات بیشتر آشنا بشم
آلفونسوی عزیز بابت اطلاعات جالب و زیبایی که میدی سپاسگذارم
کوتاه جان منطقیه .شاید درست میگی شایدم نه. بازم ممنونم
آقای امید آزادی چشم در اولین فرصت حتماً خدمت می رسم
پوریای با محبت و دوست داشتنی ممنون بابت شعرت . سلامت باشید اونجا که بودم به شما که نزدیک تر بودم رفیق
چغک عزیز اختیار دارید. شکست نفسی می فرمایید.
حامد جان شما لطف دارید . برای شما هم آرزوی سلامتی و خوشبختی دارم
آرام با ادب و دوست داشتنی چشم به توصیه ریزبینانه تون عمل می کنم.
احسان و میلاد عزیز از شما هم بسیار ممنونم. شما هم گل هستید
سپهر جان باهات هم دردی می کنم. تا حدود زیادی درست میگی ولی شاید بشه درستش کرد. با تلاش تک تک ما میشه بدیها رو به خوبی بدل کرد.
و اما یک ایرانی ادیب خودمان دلیلش اینه که شما هم مثل هر کس دیگه با باورها و برداشت خودت مطالعه کردی . چون شاید هیچ وقت انتظار چنین نوشته ای رو از من نداشتی. در این مورد هم درست میگی حالت نرمال اینه که نباید قبول کرد یکی بسوزه ولی همیشه نرمالترین حالت بهترین حالت نیست. وقتی بیشتر با اون شخص صحبت کنی و به درد دلش گوش کنی شاید این نظرت رو تغییر بدی.
ارادتمند شما
دنی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم برايش تنگ مي شه. شايد ديگه هيچ وقت با كسي مثل اون آشنا نشم. خيليها بهش گفتن : خوش به حال بي اف تو. خيلي خوشبخته.
ولي هيچ وقت كسي بهش نگفت خوش به حال خودت.
خوب واقعاً چرا؟
من كه فكر كنم اون فيزيك وجوديش اينجوريه كه بايد مثل شمع باشه . بايد بسوزه براي بقيه. واقعاً خوش به حال بي افش . كاشكي يكي مثل اون هم گير من مي اومد. ![]()
![]()
ولي خوب بايستي دست كم كسي هم به فكرش باشه. البته نه اينجوري كه خيلي ها فكر مي كنن. نه اينجوري كه بيشتر تشويقش كنن و بگن آفرين كه به فكر بقيه هستي.
اينجوري كه واقعاً كسي پيدا بشه كه دركش كنه. اون فقط همين انتظار رو داشت.![]()
راستي من هم شنبه ۲۹ ارديبهشت مصادف با ۱۹ مي دارم ميرم مسافرت.البته از چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت یعنی چند ساعت دیگه باید تهران باشم و تا شنبه منتظر بمونم. نميدونم آينده چي ميشه؟ من به يه راه ميرم و هيچكس هم به راهي ديگه. شايد هيچ وقت همديگه رو نبينيم. يعني من ديگه اون رو نبينم. ممكنه اون برای همیشه بره تا بينهايت ها. و من به .... خُب ... فکر کنم حالا دیگه خواجه حافظ شیرازی هم میدونه کجا رو میگم!!![]()
اگه خدا بخواد من ۱۲ روز بعد بر مي گردم. بايد امتحانات پايان ترمم رو بدم. تا درسم تموم بشه.
اگه ديگه نديدينم حلالم كنين
(اين هم به قول بعضيها!!)
سعی کردم دوباره سبک نگارشم مثل وبلاگ قبلیم باشه. این هم به خاطر دوست خوبم کاوه جان.![]()
با تقديم هفت شاخه گل
دني![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي عجب شاخه گل وار به پايم شكستي
قلم زد نگاهت به نقش آفريني كه صورتگري را نبود اين چنيني
پري زاد عشقو ، مه آسا كشيدي خدا را به شور تماشا كشيدي
تو دونسته بودي چه خوش باورم من! شكفتي و گفتي از عشق ، پرپرم من
تا گفتم كي هستي؟ تو گفتي يه بي تاب تا گفتم دلت كو؟ تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ما كه عاشق تريني توي جمع عاشق ، تو صادق تريني
همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت به خود گفتم اي واي، مبادا دروغ گفت!!
گذشت روزگاري از اون لحظه ناب كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق ، چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه؟ هنوز شور عشقو به سر داري يا نه؟
تو دونسته بودي چه خوش باورم من! شكفتي و گفتي از عشق ، پرپرم من
تا گفتم كي هستي؟ تو گفتي يه بي تاب تا گفتم دلت كو؟ تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ما كه عاشق تريني توي جمع عاشق ، تو صادق تريني
همون لحظه ابري رخ ماهو آشفت به خود گفتم اي واي، مبادا دروغ گفت!!
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري من اون ماهو دادم به تو يادگاري
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داري من اون ماهو دادم به تو يادگاري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري
من اون ماهو دادم به تو يادگاري
.
.
.
.....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز باز هم با هيچ كس صحبت كردم. محمد هم حضور داشت. محمد كمي غصه دار است، مي گويد "در مقابل اينهمه محبتي كه هيچ كس به من نشان داده خيلي نسبت بهش كم گذاشتم. خيلي شرمنده ام. كاش وقت بيشتري بود تا مي تونستم جبران كنم" بغض گلوي محمد را مي فشارد. مي گويم : محمد چي شده ؟ اينقدر ها هم ناراحتي نداره.
محمد ميگويد : چرا نداره؟ مگه نميبيني داره مي ره ؟ ديگه از اين چي بدتر كه من دير شناختمش و نتونستم محبتاشو جبران كنم.
خب من هم يكم براي هيچ كس هم دلم مي سوزد و هم دلم مي خواهد او را مفصلاً تنبيه كنم. آخه يكي نبود بگه مگه مرض داري از كار و زندگي خودت براي ديگران مايع مي گذاري تا به اونها كمك كني؟؟؟ آخه توي اين دنياي وانفسا كي قدر مي دونه؟ كي واقعاً لياقتشو داره؟ اصلاً كي باور مي كنه كه تو واقعاً هدفت محبت محضه؟ از يك طرف هم خودم احساس مي كنم دلم خيلي براش تنگ ميشه. آخه من خيلي از اين خصوصياتش خوشم ميومد. و به قول يه عده خيلي با مرامش حال مي كردم.
مهدي دوباره تماس گرفت و گفت خيلي دلخوره كه چرا هيچ كس چيزي بهش نگفته بود و يه دفعه تصميم گرفت بره. آخه مهدي با اين همه مشغله تا حالا نتونسته بود به قول خودش اونجوري كه بايد جبران كنه.
ضاظا مدتي غيبش زده بود حالا هم كه فهميده هيچ كس داره ميره . ميگه خيلي نامردي كه داري مار رو ول مي كني و مي ري.
سوسو هم كه قبلاً گفته بود هيچ كس تايپ من نيست.... چه جمله مسخره و چندش آوري؟؟
هيچكس اين روزا حال زياد مساعدي نداره و بعضي وقتها محمد و من يكمي باهاش خلوت ميكنيم و سعي مي كنيم نذاريم تنها باشه. حداقل اين روزاي آخرو با دلخوشي بره.
هيچ كس بهم گفت : به نظر تو چيكار كنم؟ مي تونم بمونم؟
من كه واقعاً از اين سوالش شاكي شدم. آخه واقعاً كه...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
با "هيچكس" تازه آشنا شدم تازه يكي دو روز است. او توي اين يكي دو روز كلي با من درد دل كرد و گريست. روزي كسي بود اما يه عده از دوستان ، دوستاني بهتر از آب روان (البته او قبلاً فكر مي كرد كه اينجوري هستن) او را تبديل به هيچكس كردند.
چند جمله از درد دلهاشو اينجا نوشتم:
روز به روز از اعتمادم به ديگران كم و كمتر مي شود. قبلاً اين جمله چقدر برايم غريب بود ...
چرا افرادي پيدا مي شوند كه اينقدر راحت ديگران و احساسات آنها را به بازي مي گيرند؟
چرا دروغ؟ چرا تزوير؟ چرا ريا؟ چقدر ظاهر سازي؟
چرا اينقدر دنيا براي عده اي بي ارزش است كه به نيت سكس بخواهند با كسي آشنا شوند؟
از زندگي چه مي خواهيم؟؟؟
كاش كمي فكر مي كرديم. كمي خوش نيت بوديم.
كاش كمي عشق ، واقعي تر بود...
و اي كاش و اي كاش هاي ديگر...
ولي نميدانم چرا بعضي از كارهاي هيچكس براي من خيلي عجيب است؟!!! مثلاً يك كيسه پلاستيكي در كمد او ديدم كه روي آن نوشته شده بود:
هايدا ساندويچ !!!
از او در اين مورد پرسيدم. در جواب گفت: يادگار يك دوست است. با هم به يك ساندويچ فروشي رفته بوديم. اي كاش مي فهميد كه من به حرمتش مي خواستم ته مانده ساندويچش را كه او ميل كرده بود دهان بزنم...
نميدانم چه بگويم. شايد از نظر شما هيچكس ديوانه است!!!! ولي از نظر من قابل احترام و متعالي...
حيف ... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()